بخاطر عکس دکتر نجفی توب پوستر بود!
راستش این جناب دکتر، استاد ریاضی 1 ما تو شریف بودن. کلاس های ریاضی توی تالار های 400 نفری برگزار میشد. کلاس این استاد هم هفت و نیم صبح تا 9 صبح بود. آقا ما هم که هنوز رسما بچه دبیرستانی بودیم و تازه اومده بودیم دانشگاه و چشم و گوشمون آزادی های جدیدی رو تجربه میکرد، سر کلاس حواسمون همه جا بود جز درس استاد. البته ایشون درس دادنش هم همیچین خوب نبود؛ چون اگه با کلاس دکتر شهشهانی مقایسه میکردین میدیدن که همه سر اون کلاس شیش دنگ حواسشون به درسه.
یه روز که استاد داشتن درس می دادن و همه سر اون تالار همه کار می کردن جز درس گوش دادن و بچه ها تالار رو گذاشته بودن رو سرشون از بس که همهمه میکردن، دکتر تصمیم میگیره که برای درس عبرت دیگران 2 نفر رو از کلاس اخراج کنه تا بقیه بترسن. از قضا اون دونفر من و حامد میرقاسمی بودیم!
ما در آخرین ردیف تالار در دور ترین جای ممکن نسبت به استاد تشسته بودیم و واسه خودیم داشتیم حرف میزدیم. چون ته تالار بودیم همه تالار برگشته بودن عقب رو نگاه میکردن که ببینن دکتر داره کی رو دعوا میکنه.
بله استاد وایسادن تا ما از تالار بریم بیرون بعد ادامه درس رو دادن. حالا ما 2 نفر تو اون 300 نفر سر کلاس چه تاثیری داشتیم خدا می دونه.
پ.ن این پست یک خاطره بود و ربطی به انتخابات نداشت.
نزدیکای ساعت ۳-۴ یک نامه اومد که پلیس منطقه رو گشته و خطری در منطقه ما نیست بنابر این سرویسهای رفت آمد و اماکن عمومی مجتمع به حالت عادی در می آیند. اما کماکان سعی کنید در منزل باقی بمانید و اگر مورد مشکوکی دیدید سریعا به ۹۱۱ ( که همون ۱۱۰ ایران میشه) اطلاع دهید.
خوشبختانه من این نامه ها رو ساعت ۸ شب دیدم و ساعت ۴.۵ از منزل به قصد دانشگاه خارج شدم و ساعت ۷ هم دوباره خونه بودم!
الان ساعت از ۱۱ شب گذشته که باز نگاهی به نامه ها انداختم و دیدم دوباره از پلیس نامه دارم. این بار گفته بودن که مسئله حل شده. اینها دو نفر رو بخاطر این موضوع گرفتن. نفر اول هیچ کاره بوده و فقط شبیه اون آدم مظنون بوده و نفر دوم خودش بوده. اما نکته اینجاست که طرف اسلحه گرم نداشته فقط از این تفنگهای پینت بال همراهش بوده که ما تو تهران ۲ بار بازی کرده بودیم. اما اینجا بعضی از تفنگای پینتبالشون خیلی طبیعیه و شبیه تفنگ جنگیه!. این عکس یه نمونه از اونها رو نشون میده که از ویکیپدیا برداشتم.
اینو که خوندم با خودم گفتم چرا من متوجه این موضوع نشدم که نویسنده این نوع نگارش رو داشته! دوباره مطلب رو خوندم و بعدش یه کوچولو با خودم فکر کردم و سعی کردم کلاهم رو قاضی کنم. ببینم وقتی کسی در مورد کاندیداهای مختلف حرف می زنه در ناخودآگاهم چطور رفتاری میکنم.
دیدم من هم مانند نگارنده اون سطور نسبت به کسی که بگه به احمدی نژاد رای میدم اون جور حس منفی میگیرم اما در ناخودآگاهم به طرفداران افراد دیگه این حق رو میدم که از کاندیداشون طرفداری کنند.
یعنی به طور ناخودآگاه به هر کسی این حق رو میدم که طرفدار هر کسی باشه جز احمدی نژاد!
سعی کردم علت رو در خودم جویا بشم. به این نتیجه رسیدم که عملکرد دولت در این دوره به صورتی بوده که بدی عملکرد اون برای من به یک امر بدیهی و درونی تبدیل شده.
ولی جالبه ها٬ یه عده هنوز واسه احمدی نژاد سر و دست میشکونن در حالی که یه عده دیگه دارن علیه احمدی نژاد سرو دست می شکونن. این موضوع هم برای هر دوشون بدیهیه که نظرشون درسته اونقدر که هیچ دلیلی و تلاشی دیگه در جهت متقاعد کردن طرف مقابل نمی بینند. یکی به اون یکی میگه اینا حرف دله اون یکی میگه این اصلاح نشدنیه و شاید از دولت پول میگیره.
هر دو٬ طرف مقابل رو کاملا در اشتباه و خودشون رو کاملا بر حق میبینن. اونم حق اظهر من الشمس!
واقعا فهمیدن اینکه چی حق و چی باطل خیلی کار سختیه! این که احساسات درونی و خاطرات خوب و بد رو کنار بذاری و از واقعیتهای دور و برت به حقیقت برسی خیلی خیلی کار سختیه!

در راستاي اينکه ميرحسين موسوي فعلا نامزد انتخابات است و احتمال دارد رئيس جمهور بشود، به همين دليل برخي شباهت هاي ناگزير ميان او و رييس جمهور فعلي را اعلام مي کنيم. قبلا بايد تذکر بدهيم که اعلام شباهت ميان ميرحسين موسوي و محمود احمدي نژاد، بخاطر اهانت به ميرحسين نيست، بلکه بخاطر انتخابات است، بالاخره هر کسي يک عيبي دارد. اولي (ميرحسين موسوي) با دومي (محمود احمدي نژاد) تفاوت هاي زير را دارد:
- اولي چون موقعيت بحراني بود انتخاب شد، اما دومي چون انتخاب شد موقعيت بحراني شد.
- اولي در عرض بيست سال دو بار مصاحبه کرده است، دومي در عرض هر دو سال بيست مصاحبه.
- هر دو دانشگاهي اند، اولي دانشگاه رفت و سپس مدير دولتي شد، دومي مدير دولتي شد و سپس به دانشگاه رفت.
- اولي چون جنگ پيش آمد نتوانست خوب کشور را اداره کند، دومي چون نتوانست خوب کشور را اداره کند، سعي کرد جنگ راه بيندازد.
- اولي بودجه نداشت، به همين دليل مردم گرسنه بودند، دومي بودجه داشت ولي عرضه نداشت، به همين دليل مردم گرسنه بودند.
- اولي چون فکر مي کند لخت است تا دوربين مي بيند فرار مي کند، دومي چون دوربين مي بيند حاضر است لخت مادرزاد بشود.
- اولي تند مي رفت چون همه دنبالش بودند و مي خواستند او را نابود کنند، دومي تند مي رود تا همه دنبالش بدوند..
- اولي دانشگاه و اداره را ول کرد و وارد بسيج شد و رفت به جنگ، دومي وارد بسيج شد و به دانشگاه رفت و کار پيدا کرد.
- اعضاي دولت اولي يک تعداد آدم 25 ساله بودند که سعي مي کردند جوري رفتار کنند انگار 50 ساله اند، دولت دومي يک گروه آدم 50 ساله اند که سعي دارند جوري رفتار کنند انگار 25 ساله اند.
- اولي وزرايش تازه از آمريکا برگشته بودند، دومي تازه وزرايش مي خواهند بروند آمريکا را ببينند.
- کابينه اولي يک مشت بچه پولدار بودند که وقتي وزير مي شدند يا فقير مي شدند يا منفجر مي شدند، کابينه دومي يک مشت بچه فقير هستند که وقتي وزير مي شوند يا ميلياردر مي شوند يا منفجر مي کنند.
- زمان اولي آمريکايي ها مي خواستند تنگه هرمز را ببندند، ارتش ايران نمي گذاشت، حالا ايران مي خواهد تنگه هرمز را ببندد، ارتش آمريکا نمي گذارد.
- در زمان اولي نخست وزير و وزرا فکر مي کردند چون حکومت اسلامي است، نبايد به مردم دروغ بگويند چون مردم مي فهمند، اما در زمان دومي رئيس جمهور و وزرا مطمئن شدند که مردم مي فهمند، به همين دليل هر دروغي مي خواهند مي گويند.
- وزراي اولي را اگر از کابينه بيرون مي کردند، ميليونر مي شدند، وزراي دومي را اگر بيرون کنند، از گرسنگي مي ميرند.
- اولي چون تجربه نداشت اشتباه کرد، دومي دارد تلاش مي کنه بعد از سي سال اشتباهات اولي را به عنوان برنامه انجام بدهد.
- هر دو نفر شان يک هدف داشتند، اينکه با فقر و بي عدالتي مبارزه کنند، اولي موفق شد، دومي موفق نشد.
- اولي در " وضعيت قرمز" کشور را اداره مي کرد، دومي کشور را در "وضعيت سفيد" تحويل گرفت و در "وضعيت زرد" تحويل داد.
نتيجه گيري تاريخي: اگر موسوي و اعضاي کابينه اش در اين سي سال هيچ چيزي را نمي ديدند، هيچ تجربه اي پيدا نمي کردند و سعي نمي کردند اشتباهات شان را اصلاح کنند، مي شدند همين کابينه احمدي نژاد.
رای دادگاه تجدید نظر۲ سال زندان تعلیقی است. یعنی اگر تا ۵ سال آینده این خانم جرمی مرتکب نشوند اون دو سال هم مالیده می شه و هوتوتو!
از همه مهم تر! ایشون اجازه خروج از کشور رو هم دارن و طبق گفته پدرشون بزودی از ایران خارج می شوند!
یعنی رسما آزاد آزاد!
یکی نیست بگه اگه این جاسوس بود چرا آزادش کردین. اگه نبود چرا از اول بهش ۸ سال حبس دادین؟
از اوست که در ماست!
پ.ن. حتما همتون فهمیدین که لغت پاچه در این جمله به قرینه معنوی حذف شده است
من با تو از طریق وبلاگت آشنا شدم و مطالبت را خواندم و از آنها لذت بردم. علت آشنایی من با وبلاگت، دوستی تو با علیرضا و جواد بود که من را با تو آشنا کردند. غیر از شامی که با هم در رستوران لوکس طلایی خوردیم یادم نیست که آیا حضورا هم دیگر را جای دیگری هم دیده بودیم یا نه. از نوع بحث ها و شیوایی قلمت در وبلاگت لذت می بردم تا اونجایی که حتی زمانهایی هم که وقت وبلاگ خوندن نداشتم وبلاگ تو را سعی میکردم بخوانم.
دیشب قبل از خواب خواستم سریع فیس بوکم را در 2 دقیقه چک کنم و بخوابم که چشمم به پست تو افتاد که نوشته بود چرا به احمدی نژاد رای می دهم؟. حقیقتش رو بخواهی تا بحال استدلال منطقی از طرف طرفدارهای احمدی نژاد نشنیده بودم که من را متقاعد کنند که به احمدی نژاد رای بدهم. با شناختی که از تو و مدل نوشتنت داشنم به امید خواندن یک مطلب با پایه استدلال قوی وارد وبلاگت شدم.
متاسفانه از نوع استدلالی که کرده بودی خیلی دلسرد شدم. اما با توجه به شناختی که تا بحال از تو پیدا کرده بودم شرط رفاقت نبود که در حالت خواب و بیداری برایت کامنت بگذارم و امروز برای گذاشتن کامنت برگشتم که دیدم تعداد کامنت ها از 5 به ۲۴ رسیده است.
قبل از اینکه بخواهم در مورد متن تو نظر بدهم باید به این نکته اشاره کنم که تفاوت احمدی نژاد با کروبی و رضایی در این است که کارش را دیده ایم و این بار بر اساس شعار ها به او رای نمی دهیم بلکه بر اساس کارنامه اش به او رای می دهیم. اما برای دو کاندیدای دیگر باید بر اساس شعاری که می دهند به آنها رای دهیم و نمی دانیم که آیا می توانند خوب عمل کنند یا خیر. در مورد میرحسین هم من تجربه ای در مورد دوره نخست وزیری ایشان ندارم که به شخصه بخواهم در مورد آن نظر بدهم. اگر کسی از هم نسلان ما حوصله مطالعه تاریخ را نداشته باشد٬ از دید او موسوی را هم باید بر اساس شعارهایش قضاوت کرد.
و اما پست شما! 2 پاراگراف اول از متنت که تقریبا ثلث مطلبت بود به مقدمه رفت و خواننده را امید داد که از دست من ناراحت نشود. این شیوه نگارش تجربه تو را در وبلاگ نویسی نشان می دهد و آگاهی از جو غالب بر فضای وبلاگ نویسان. بنابراین من دو پاراگراف اول تو رو به این صورت مدل می کنم. "بچه ها ما همه با هم رفیقیم و من نمی خوام رفقای سایبرم رو از دست بدم و زندگی مسالمت آمیز آنلاینم را می خواهم ادامه دهم اما با اینکه می دونم شما ها حرفتون یه چیز دیگست اما من حرف دیگه ای دارم حالا یه دیقه بیاین گوش بدین ببینید من چیمیگم..." البته هر خواننده تیز بینی که این کامنت من را ببیند متوجه میشود که من هم از همین مقدمه سازی دارم استفاده می کنم.
در پاراگراف سوم به تبیین منافعت پرداختی و اشاره کردی که انتظارت از یک دولت چیست و کدام عملکرد دولت برای تو مهم تر است و اگر رای بدهی بر اساس کدام عملکرد دولت به او رای میدهی. اگر بخواهم این پاراگراف تو رو به 3 قشر مختلف جامعه بسط بدهم به این صورت ادامه می دهم. هنرمند: از نظر من مهمترین رکن دولت آزادی برای هنرمندان و فرهنگیان است تا بتوانند آثار هنری و فرهنگی خود را بهتر ارائه دهند. من کاری به اقتصاد و کشاورزی و زیر ساخت ندارم. تاجر: از نظر من مهمترین رکن دولت وزارت بازرگانی است و دولتی که تعرفه ها را برای ما کاهش دهد و اجازه دهد ما راحت از چین جنس وارد کنیم و در بازار هم دستمان باز باشد تا با هر قیمت پایینی بفروشیم. من کاری به فرهنگ و هنر و تولید و کشاورزی ندارم اگر هم بخاطر فروش بی رویه و ارزان کالای چینی تولید در مملکت خوابید باز من کاری به این کارها ندارم. کشاورز: از نظر من مهمترین رکن دولت وزارت کشاورزی اون هست. دولتی خوب است که محصولات رو تضمینی بخرد از ما و ما هرقدر از هر محصولی خواستیم تولید کنیم. اگر هم توازن بهم خورد مثلا گندم کم شد و وارد کردند و سیب زمینی زیاد شد و ریختن لای دست و پای مردم این وسط به من ضرری متحمل نشود و دولت از جیب خودش ( حالا نقت، قرض، باج به دول استکباری یا هر چیز دیگر) هزینه آن را پرداخت کند. خرچنگ زاده: از نظر من مهمترین رکن دولت تصویری است که در اروپا از خودش ساخته. از نظر من دولت خوب دولتی است که اقندار ملی ما را افزایش دهد و هر جا که نام ایران را میشنوند به یاد یکه تاز بودن ما بیافتند و من به ایرانی بودنم افتخار کنم و حس خوبی در درون خودم داشته باشم. حالا اقتصاد و کشاورزی و فرهنگ و هنر و اینا رو هم کاری ندارم چون تا 4 سال آینده فقط از همین قسمت دولت بهره مند می شوم.
من به شدت عقیده به حب ذات دارم و این که آدم اگر در جهت حفظ منافع خودش حرکت نکند یک جای کارش مشکل دارد. تفاوتی که بین انسان ها وجود دارد در تعریفی است که برای ذات خود دارند. کسی که از ذات فقط خوردن و خوابیدن را در نظر میگیرد حتی ممکن است به تن فروشی روی آورد و با این کار خورد و خوابش را تامین میکند. در مرحله بالاتر کسی برای ذات خودش غیر از خوردن و خوابیدن عزت نفس را هم در نظر میگیرد و برای همین برای رسیدن به خوردن و خوابیدن دست به کار هایی نمیزند که عزت نفسش را پایین بیاورند. هروقت تیم ملی ایران دربازی هایش پیروزی بدست می آورد و یا ایران در جهان خوش می درخشد، این حس غرور و خوشایندی ای که در من بوجود می آید در همین عزت نفس میبینیم. در مرحله ای بالاتر، ایران دیگر وسیله ای برای بالابردن عزت نفس من نیست، بلکه این بار قسمتی از من است. در این مرحله نمی توانم فقط به فکر پیروزی تیم ملی باشم در حالی که به علت تصمیم غلط در تخصیص بودجه ورزش ها، ورزش های پایه نابود شود و فرهنگ و ارزش ها از بین برود. دیگر اگر قرار است تیم ملی به جام جهانی برود حاضر نیستم به هر قیمتی برود. چون دیگر فقط غرور من به تنهایی مطرح نیست. خراب شدن آینده ایران به عنوان قسمتی از من مطرح است.
هر چند مدت زیادی نیست که از ایران خارج شده ام اما من هم تاثیر احمدی نژاد را دیده ام. یک روز داشتم از دانشگاه خارج میشدم و از میان بازاری که معمولا توی دانشگاه می گذارند عبور میکردم. نزدیک یک دکه ایستادم که هد فون می فروخت و داشت نمونه ها را می داد که تست کنیم. در همین وسط تلفن من زنگ زد و من فارسی حرف زدم. از من پرسید کجایی هستی و من گفتم ایرانی. از ایران اولین چیزی که یادش بود احمدی نژاد بود. به قیافش که نگاه کردم یک آدم کاملا معمولی بود. ته دلم خوش حال شدم که ایران را میشناسد اما بعد با خودم گفتم حالا به چه اسمی و به چه قیمتی خدا میداند!
در پایان اشاره کنم که من ادعا ندارم احمدی نژاد خورده و خوابیده است. انشاالله که این مشکلات فقط از این ناشی شده که کار بلد نبوده است. بعضی اشاره کرده اند که اصلا احمدی نژاد در عرصه سیاست خارجی هم بد عمل کرده و حتی اگر پایه استدلال شما را بپذیریم٬ پیرو آن را نمی توان پذیرفت. در هر صورت در این کامنت من با احمدی نژاد و خوب و بد او کاری ندارم چون رفاقتی با احمدی نژاد ندارم و انشاالله که دور بعد بهترین فرد بیاد. اما در مورد شما که رفیقم هستی. این نوع بیان دغدغه شما در حد یک انسان روشن فکر و دانشجوی دوره دکتری نیست. در حد کسی است که می گوید من 50 هزار تومانم را می گیرم و کاری به جاهای دیگر ندارم. هرچند گفته ای که امروز به احمدی نژاد رای میدهی اما از امروز تا انتخابات هنوز وقت هست. یا دلیل بهتری بیاور که با منطق ما هم جور در بیاید بلکه ما هم به او رای دهیم یا تا وقت هست رایت را تغییر بده و مارا هم مطلع کن که چرا به فرد جدید می خواهی رای بدهی تا در مورد آن ما هم فکر کنیم یا به قول خارجی ها کانفرم کن که همینی که هست! و ما دیدمان را در موردت و نحوه استدلالت اصلاح کنیم که این دفعه که آخر شب میخواستیم بخوابیم و می خواستیم در 2 دقیقه فیس بوکمان را چک کنیم اگر دیدم خرچنگ زاده پستی گذاشته است بدنبال استدلال قوی نباشیم فقط از زیبایی قلمت لذت هنری ببریم و بعد با خیال راحت بخوابیم و بگوییم این هم شاعر خوبی است اما حیف٬ او نیز معصوم نیست.
پ.ن. هیچ کس معصوم نیست!
قبل از اینکه بیام اینجا چند بار تو اخبار ایران شنیده بودم که آمریکا یک پیمانی مربوط به کاهش تولید گازهای گلخانه ای رو امضا نکرده و هر بار بهش میگن که بیاد امضا کنه هم از زیرش در میره. وقتی میومدم اینجا انتظار داشتم که هوای دودی و کثیفی حداقل به اندازه تهران باشه.
اما وقتی اومدم اینجا تازه دیدم که چه طبیعت توپ و دست نخورده ای داره. امروز هم این سنجاب رو دیدم که تو فاصله ۳ قدمی من داشت میوه های ریخته شده پایین درخت رو میخورد.

۲. امروز این لینک رو از وبلاگ حسام صلواتی دیدم. با خودم گفتم اینها که ادعای سکولاریزه کردن دنیا رو دارن و حکومت هاشون مستقل از دین مردم هست چرا نگران زیاد شدن مسلمون ها هستند؟
Never waste time.
American proverb
خیلی ضرب المثل بی نمکیه نه!

وقتی حرفاش و استدلال هاشو داشتم می شنیدم یاد بعضی از حرفا و استدلالها تو ایران افتادم به خصوص استدلالهایی در دفاع از طرح امنیت اجتماعی و برنامه آخر حسنی در تلویزیون.
یا خودم گفتم تجمد مرد و زن نداره. یا ریش و بی ریش نداره. مسلمون و مسیحی نداره. آدم بی کله همینه که هست.
بد بختی چون کله نداره خیلی هم پشتکار داره.
در ضمن شما می تونید دوربین را کنترل بکنید و حرکت هم بدهید. به چپ و راست و بالا و پایین و البته زوم هم میشه کرد.
پ.ن.!!!
قبل از کنکور ارشد اگه ازم میپرسیدن که درس سیگنالها و سیستم ها چیه میگفتم درس خاصی نیست همش ۲-۳ تا انتگرال یاد میگیری کل داستان همونه.
بعد از کنکور ارشد به اشتباه خودم در مورد درس سیگنال سیستم پی بردم. و از اون به بعد بود که فهمیدم که خیلی های دیگه از سال پایینی ها هم که میخوان در مورد این درس توضیح بدن همین اشتباه رو میکنن.
هر بار یاد این موضوع میافتم با خودم میگم اگه بخوام این رو برای یکی که برقی نیست تعریف کنم چه مثالی باید بزنم و این مثال به ذهنم میرسه.
فرض کنید یه بچه ای ازتون بپرسه ضرب چیه و شما بگید همون جمع است و لازم نیست حفظ کنی هر وقت لازم شد حساب میکنی. این میشه معادل اون جوابی که من در مورد سیگنال سیستم می دادم.
الآن می خوام اعتراف کنم که در مورد درسهای ساختمان داده و الگوریتم هم همین اشتباه رو میکردم.
* * *
با خودم فکر میکردم که چرا وقتی بچه بودیم و ضرب رو بهون یاد دادن و گفتن چندتا جمع میشه ضرب٬ اون موقع نگفتم این مطلب مهمی نیست و بر عکس خوب نشستم حفظش کردم در حالی که الآن نمیکنم و به خودم اجازه میدم این درسهای ۳ یا ۴ واحدی دانشگاه رو تا این حد ساده تصور کنم.
علت رو در این دیدم که اون موقع خودم رو یه بچه میدیدم و هرچی معلم می گفت گوش میدادم اما الآن با یه دانشگاه سراسری تو تهران قبول شدن حس شکستن شاخ فیل بهم دست میده و خدا رو بنده نیستم. الآن به خودم این اجازه رو میدم که در مورد درسی که بهم داده میشه قضاوت کنم و در نظر خودم اون رو بالا و پایین کنم و به خودم اجازه بدم که چون درس بی ارزشه! (با پیشداوری) اون درس رو درست نخونم. بعدش به طور عیر مستقیم شعور اون کسانی که این نظام علمی رو طراحی کردن و ۳ یا ۴ واحد برای اون درس در نظر گرفتن به سخره بگیرم.
این غرور بی جاست یا جهل مرکب! شاید هم غرور باعث جهل مرکب میشه... نمی دونم.
بنابراین چون من الآن فهمیدم که قبلا مغرور بودم و غرور چشمانم را بر بعضی مسایل پوشانده بود پس خیلی آدم خفنی هستم. لذا اگر هنوز شاخ فیلی باقی مانده که از چشم ما دور مانده معرفی کنید تا بشکنیم ...
یاد اون قسمت که میگفت اگه جای دیگه دنیا بودم باز پسر خوبی بودم (مسیحی خوبی بودم)
اگر حامد هاشمی را دیدید سلام مارا هم برسانید.
فیلم در مورد سال ۵۸ هست! عجب شیر تو شیری بوده ها.
اگه کسی بازم از این فیلم ها جایی آدرس بذاره
کی این عبارت رو استفاده کرده بود؟ برای چی؟
یادمه جواد خیلی با این عبارت حال کرده بود.