تبليغاتX
ما ی من
همونطوري كه مي دونيد. بنده در آزمايشگاه پردازش سيگنال هاي حياتي هستم و كلي اساتيد مهندسي پزشكي دور و اطراف ما علم رو به پيش مي برن.

دوستان در حال گفتگو بودند كه آيا اصولا عشقي وجود دارد يا فقط تاثيرات تعدادي از هرومون ها روي بدن تشكيل حس عاشقي رو به آدم ميده.

در اين ميانه جناب مهندس رضا دهستاني كه گوي صحبت رو از همه ربوده بود و حسابي بالاي منبر سخنراني ميكرد به سمت لپ تاپ مبارك حركت كرد و دكمه اي رو فشار داد كه بعدا كاشف به عمل اومد كه دكمه F5 بوده.

يهو داد زد: قبرس باز شده قبرس باز شده!!
نگو ايشون صفحه سفارت آمريكا در قبرس رو باز كرده بودند و متناوبا كليد F5 رو ميفشردند تا ببينند كه وقت هاي ماه June باز ميشوند يا نه.

آقا تا خبر رو گفتند مثكه تمام هرمون هاي استرس و ترس شروع به ترشح كردند. ديگه چشمم نمي ديد. نمي تونستم فولدر Visa رو پيدا كنم. چون مي دونستم هر لحظه ممكنه كه اين ماه هم پر بشه به همين دليل حسابي دلهره داشتم.

رفتم تو صفحه سايت و ديدم 10 ژوئن بازه رفتم توش ديدم فقط واسه 7و نيم صبح وقت مونده انتخاب كردم و اسم و فاميل و بقيه چيز ها رو پر كردم. تا انتخاب كردم ديدم نوشته اين انتخاب قبلا رزرو شده. فهميدم كه تو اين مدت يكي انتخابش كرده. رفتم صفحه انتخاب روزها. و روز 17 ژوئن رو انتخاب كردم. ديدم ساعت 7 و نيم و 8 صبح خاليه.

تو همين موقع ديدم رضا دهستاني زنگ زد به دوستش كه اونم بره بگيره. منم ياد علي مرجاني افتادم كه يه ساعت قبل داشتيم در مورد ويزا با هم صحبت مي كرديم. با خودم گفتم تا پر كردم به اون هم زنگ ميزنم. (در اينجا مي تونم بگم كه رضا از من با مرام تر بود.)

خلاصه، روز 17 ژوئن رو هم تا انتخاب كردم و ديدم ميگه اينا هم پر شده!! اين وسط رضا از اونور داد زد بابا صفحه من بالا نمياد. بهش گفتم با FireFox ببين سريع مياره از IE استفاده نكن. مثكه اون هم، هم با IE و هم با FireFox سايت سفارت رو آورده بود!!!

خلاصه رفتم رو 24 ژوئن و اين بار با سرعت بيشتر اطلاعات رو وارد كردم و تونستم واسه ساعات 8:15 صبح وقت بگيرم. رضا هم واسه دو هفته ديگه وقت گرفت يعني آخراي آوريل. به دوستش هم نرسيد وهمه جا پر شد در همون چند لحظه. تو همين موقع علي مرجاني آنلاين شد و به اون هم گفتم اما مي دونستم كه جا نيست ديگه.

خلاصه تو پنج دقيقه چنان فيزيولوژي ما دست خوش تحول شد كه نتيجه اون صحبتهاي علمي رو در عمل لمس كرديم.

بعد از پايان عمليات مثل دو فاتح مسابقات دو ميداني من و رضا همديگر رو در آغوش كشيديم.

هرچند اين تاريخ ميشه اول تير و شايد دير باشه! اما كاچي بهتر از هيچي. احتمالا الآن وقت سفارت تركيه باز ميشه! علاقه مندان مي تونن اونجا رو هم بررسي كنن.


پ.ن. فكر كنم غير خطي ترين قسمت قضيه اپلاي همينجاست. گرفتن ويزا!!
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 14:9 توسط علی میرطار | لينك | موضوع: روزانه |

مطالب اين پست براي افراد زير 18 سال مناسب نيست و ممكن است براي تمام خوانندگان اين وبلاگ مناسب نباشد.


تایید می کنم که بالای 18 سال سن دارم و مسئولیت خواندن مطالب این پست را کاملا متوجه به خودم می دانم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 16:22 توسط علی میرطار | لينك | موضوع: روزانه |

مي خواستم بعد از اينكه نتيجه همه جا مشخص شد نتيجه اپلاي رو اينجا بزنم. اما به دلايلي كه مي فهمين نظرم عوض شد.

نتايج اپلاي آمريكا به طور كامل اومد.
دانشگاه هاي ام آي تي و استنفورد كه همون اول ريجكت كردن. مثل اينكه از ادميشن آفيسشون رد نشدم.

بعدش از دانشگاه ايرواين University of California, Irvine ادميشن با فلو گرفتم. كه اين بر ميگرده به يه ماه و چند روز پيش.

ديروز، پريروز هم نامه ريجكت سنديگو اومد. طبق بررسي ها از مرحله ادميشن آفيس عبوركردم اما استادي منو برنداشته! نمي دونم اون جناب دكتر دي كه يك ساعت تلفني با هاش حرف زده بودم و گفته بود 100 درصد منو بر ميداره كجا بود!؟

البته از حق نبايد گذشت. اون بهم گفت ايرواين اپلاي كنم و از اين بابت ازش ممنونم. ( به اين ميگن نگاه به نيمه پر ليوان)

خوب پرونده اپلاي آمريكاي من بسته شد. غير از اون دوتاي اول كه از اول معلوم بود نمي گيرم و فقط بخاطرداستان آرزو و عيب و جوان اپلاي كردم. از دوتا اپلاي آمريكا يكيشو گرفتم. (ريسكي اپلاي نكردم؟)

اما غرض از گفتن اين حرفها... از اونجايي كه بايد چندتا بسته پستي به ايرواين بفرستم لازم دونستم كه زودتر اعلام كنم تا اگه كس ديگه اي مي خواد به دانشكده مهندسي برق و علوم كامپيوتر ايرواين بسته بفرسته بياد با هم بفرستيم.

پيشاپيش عزض مي كنم كه : خيلي ممنونم!
+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 19:18 توسط علی میرطار | لينك | موضوع: روزانه |

براي همچون مني كه حسابي سرم در لاك درسم است، فيلم ها و سريال ها فقط جنبه تفريح دارند و درگير آنها نميشوم. اما نسبت به آدم هاي دور و اطرافم و جامعه اي كه در آن هستم هنوز شاخك هايم واكنش نشان ميدهند.

داستان مهران مديري و سريالش نيز از همين تكان شاخك ها شروع شد. اگر كسي آن فرهنگ را از سريال حذف نمي كرد من هم پي گير رشيد پور و حسينيان و امثالهم نميرفتم. اما ...

بگذريم...

در اين گيرو دار نظرم به وبلاگ هاي روشنفكران افتاد. باورم نميشد چنين انتقادهايي در مورد قسمت هاي ادبي سريال ببينم. داد بعضي هايشان در آمده بود.

وقتي در مقام مقايسه در آمدم و داد و هوار هاي اين روشنفكران عزلت نشين را خواندم، با خودم گفتم اگر قدرت دست اينها هم بود هيچ فرجي نميشد!

در اين گشت و گذار ديدم كسي نوشته بود:
مشكل وجود همون قدرته، حالا چه دست ما باشه چه دست اونها.

مشكل اينجاست كه جنبه انتقاد نداريم اصلا. چه حكومتي ها و چه روشنفكرها.

پ.ن. وقتي بحث قدرت پيش مياد و اينكه هر كي كه قدرت دستش باشه طرف ديگه رو از بين ميبره نا خود آگاه ياد فمنيست ها ميافتم.
+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 0:31 توسط علی میرطار | لينك | موضوع: بُرونی |

واسه این سریال مهران مدیری نقدهایی نوشتن که این سریال خیلی نکات ریز داره و به خیلی جاها و افراد تیکه انداخته. کاری با این ها ندارم و درستی نظر اونها رو نمی دونم. اما دیشب اتفاقی افتاد که خیلی برام عجیب بود.

توی هر قسمت از این سریال شاید یکی دو دقیقه از آخر قسمت قبلی پخش میشد اما دیشب دیدم که حدود ده دقیقه از قسمت قبل داره پخش میشه. اولش گفتیم مثکه کفگیرشون خورده ته دیگ و اینجوری دارن توش آب میبندن.

اما یه کم که گذشت احساس کردم که تو این قسمت به جای نام قزافمندیان داخل پرانتز فرهنگ هر بار فقط میگن قزاقمندیان. چند باری که گذشت این ظن فقط تو ذهن بیشتر شد. از قضا دیشب منزل پسردایی بزرگ مهمان بودیم و ۴ یا ۵ تا خانواده اونجا بودیم و همه داشتیم با هم نگاه میکردیم.

از اونجایی که شب قبلش به طرز عجیبی روی این اسم تاکید میکرد و با توجه به نقدهایی که خونده بودم با خودم فکر کرده بودم که شاید این لفظ داخل پرانتز فرهنگ به جایی برمیگرده اما برام اونقدری اهمیت نداشت که بخوام بهش فکر کنم.

موقع پخش سریال دیشب که دیدم این نام تاکید شده در سریال پریشب حذف شده با خودم تو فکر بودم که نه بابا مثکه این نام معنی مهمی داشته.

آقا تو همین فکرا بودم که دیدم ای دل غافل لبهای مهران مدیری با صداش یکی نیست. یهو همه تو خونه داد زدن: اِ! دیدی؟ صداش یه چیزی گفت لباش یه چیز دیگه. یعنی مسئله اونقدر مهم بود بخاطرش صدای سریال رو عوض کرده بودن. تو دیالوگ های بعدی هم با حذف یه قسمت از صحبت های آقای خمسه گفتگو کاملا بی معنی شده بود! که این کار هم بخاطر نگفتن نام قزاقمندیان داخل پرانتز فرهنگ بود.

همه اینایی که نوشتم دلیل بود واسه اینکه: آره سانسور شده!

 اما خوب چرا؟

من نمی دونم چرا.

 تو اینترنت هم گشتم دیدم یه چندتایی سر این موضوع مطلب نوشتن که لینکشو واستون میذارم.

تو پرانتز فرهنگ اسم قزاقه مندیان دچار سرنوشت تمام فرهنگهای ایران شد. سانسور!

«سانسور فرهنگ» یا «فرهنگ سانسور»؟!

اولین سانسور در سریال مرد هزار چهره

نکته دیگه این بوده که مدیری رو مجبور کردن که ین قسمت رو دوباره نمایش بده و اونا رو سانسور کنه. یجوری اینگاری که بگه معذرت می خوام که حرف پریشب رو زدم. که همین کارش باعث شد که خیلی ها بفهمن که پریشب حرف بدی زده بوده!

از دوستان خارح نشین که با اینترنت پر سرعت سریالهای ایرانی رو دانلود میکنن و نگاه می کنن می خوام که بگن آیا تو آرشیو ها هم دست بردن یا اینکه تو آرشیو قسمت پریشب داخل پرانتز فرهنگ سرجاش مونده.

از دوستان تیز بین و نکته سنج می خوام اگه می تونن دلیلی برای گذاشتن این نام توسط آقای مدیری و حذف اون توسط غیره٬ ارائه بدن٬ لطفا ارائه بدن.

 

این قمست رو با یک شب فاصله نوشته ام یعنی فردای مطلب فوق و پس از پایان سریال.

وقتی در تبلیغات گفتند امشب آخرین قسمت این سریال پخش خواهد شد حدس زدیم که شاید سریال را بریده اند و ته آن را آب بسته اند. اما از آنجایی که دوستان در دایره قیچی حرفه ای هستند فهمیدن این موضوع سخت بود برایهمین باید به دنبال یک سرنخ می گشتیم و آن هم رشید پور بود. در تیتراژ اول سریال از رشید پور هم نام برده شده بود اما تا دیشب دیده نشده بود. پس اگر امشب نمایش داده نمی شد معلوم می شد که ته سریال را بسته اند. اما در آخرین لحظات٬ بسیار زیبا رشیدپور را داخل ماجرا کردند به طوری که طنز هم داشته باشد.

 بسیار جالب رشیدپور را وارد کردند اما یک نکته را فراموش کردند.

در تبلیغاتی که قبلا از سریال نشان داده بودند رشید پور را در صحنه ای نشان داده بودند که روی صندلی نشسته و دارد با شخص دیگری صحبت می کند که این صحنه اصلا نشان داده نشد.

فکر کنم یادشان رفته بود! ته سریال را بستند هول هولکی!!!

والا اگه اون فرهنگ رو اونقدر تابلو عوض نمی کردن اینقد گندش در نمی اومد.

از قدیم گفتن هرچی عسل رو هم بزنی بوش بیشتر بلند میشه.

کلمات کلیدی: سانسور فرهنگ از سریال مرد هزار چهره

+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 22:56 توسط علی میرطار | لينك | موضوع: روزانه |

دوتا شعر مي خوام براتون اينجا بذارم. شعر اول رو از وبلاگ حميد بياتي برداشتم كه نويسندش، وبلاگ اين روزها كه ميگذرد هست. خيلي ها همين توصيف رو از دانشكده برق دانشگاه شريف مي كنن و من بارها و بارها اين جملات را شنيدم. اما اينبار اين دوستمون با بيان متفاوتي بيانش كرده.

شعر دوم كه عنوانش عرفان برقي هست رو از خود وبلاگ اين روزها كه ميگذرد برداشتم. البته اگه اسم شعر عرفان كنترلي بود٬ كاملتر بود. چون موضوع شعر به درس كنترل خطي برميگرده و اين درس علاوه بر دانشكده برق در دانشكده مكانيك و هوافضا هم ارائه ميشه. بقيه دانشكده  ها رو نمي دونم.


اي شريف...

ای شریف ای مقصد دیوانگان
غایت آمال نمره زادگان

از شرف برگو چه خود داری به کف؟
یا به کف بر گو چه داری از شرف؟!

خانه ی برقت دلم را زار کرد
از پس آن شور و غوغا خوار کرد

از پی وصلت همه جان بر کفند
عاشقان زیر صد صف در صفند

کی درون را بنگرند و حال را؟
مر برون را بنگرند و قال را

چون به تو داخل شدند از بخت بد
آرزوهاشان کنی در دم تو رد

اندکی پس نادمند از این ورود
مشت دیگر جمله عادند و ثمود

بندگی بر نمره را کردند بیش
بردگی اجنبی آمال خویش

آن یکی در التماس نمره ای
کاسه لیس اوستاد غره ای

تافل و جی آر ای هاشان درست
امتحان عاشقی دادند سست

تا ز آمریکا بگیرند کام ها
جمع کرده پشت هم ریکام ها

تا قدم بر خاک بیگانه زنند
کارگرهای بلادی دیگرند

علی فرمد- آذر 86


عرفان برقي

خارج از دایره ی وحدت یار ازلی

پایداری نطلب قطب چو در سر داری

 

محنت دهر کشیدم که تو پیوسته شوی

حالیا راست محور نسزد برداری

 

حلقه ی باز دل ار با غم جانان بستی

نوفه را نیست خطر در سفر روحانی

+ نوشته شده در جمعه نهم فروردین 1387ساعت 2:6 توسط علی میرطار | لينك | موضوع: |

مقدمه:

آقای مهندس میرطار از دوستان خوب ما، قبول زحمت کردند، متنی را که سابقا برای جمع خصوصی تری نوشته شده بود، اینجا بگذاریم تا دیگر دوستان اگر خواستند، تفقدا نظر بدهند. ایده این نوشته، از حادثه ای به ذهنم تبادر کرد که در طی آن، شهرداری تهران یکی از زور آبادهای تهران را که در شمال فرحزاد و در زمینهای با کاربری کشاورزی ساخته شده بوده، با لودر خراب کرد. زمین کشاورزی مال حاج عباس نامی بوده که با تقسیم آن به قطعات 20 متری، هر قطعه را انگار فروخته به شش میلیون تومان و عده ای از اهالی قوچان و اطراف آن هم آنها را خریده‌اند. بعد هم با پیت حلبی خانه ساخته اند و خلاصه، حتی بعد از تخریب شدن خانه های بدون مجوز، همانجا با چادر خانه زده اند. با شروع فصل سرما، اکیپی از شهرداری با هماهنگی اداره آگاهی تهران حاضر شدند تا این افراد را در خانه های گرم شهرداری اسکان دهند که البته با مخالفت (شاخ بازی؟!) ساکنین مواجه شده است. یکی از دوستان خوب و فهمیده ما  (که پیشاپیش بگویم برای ایشان احترام خاص قائلم) به همراه یک سری دیگه از بچه‌ها رفتند و از اوضاع اینها فیلم گرفتند و بعد هم با پیام و ایمیل که بشتابید به کمک این افراد بی سرپناه (اینکه دقیقا چه کمک دیگری ما میتوانستیم غیر از همون بحث خانه های گرم شهرداری بکنیم را خودش خیلی خوب نمیدانست ولی من در این متن سعی کردم که روشن‌ترش کنم!)، البت ایشان شهرداری را تخطئه کرده بود، این ایمیل را در جواب ایشان نوشتم و برای همان جمع خصوصی‌تر و بعد آقای مهندس گفتند که بهتر است در این وبلاگ گذاشته شود و ما هم امتثال امر ایشان را کردیم. شایان ذکر است که چند اصطلاح بد بد متن را دیدم بهتر است خوانندگان خودشون ازش گذر کنند به جای اینکه من سانسورش کنم...

متن:

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه ششم فروردین 1387ساعت 10:22 توسط علی میرطار | لينك | موضوع: درونی |

پسر گفت:

نبسته ام به کس دل٬ نبسته کس به من دل٬ چو تخته پاره بر موج٬ رها رها رها من.

پدر گفت:

درد بی عشقی زجانم برده طاقت٬  .ورنه من داشتم آرام٬ تا آرام جانی داشتم.

 

وقتی کاست این شجریان رو در بیاری و اون یکی رو بذاری و این دو تا شعرو بشنوی خود بخود میری تو فکر. اینم از تعطیلات عید و بیابان گردی  ما!

+ نوشته شده در شنبه سوم فروردین 1387ساعت 20:20 توسط علی میرطار | لينك | موضوع: درونی |

گفتم اگه منم تبریک نگم حتما میگن لابد لاله!!

عیدتون مبارک باشه.

+ نوشته شده در جمعه دوم فروردین 1387ساعت 0:7 توسط علی میرطار | لينك | موضوع: روزانه |