تبليغاتX
ما ی من
  • شیرین ترین قسمت عاشقی غم عشقی است که برای چشیدن مزه آن نیاز به حضور تلخ هیچ معشوقی نیست.

 

  • گاهی فکر می کنم اگر در دنیای ریاضیت بدنبال آرامش بگردم آن را بی نهایت مینامم.البته نه بخاطر بزرگی اش بلکه بخاطر دست نایافتنی بودنش.

 

  • آنقدر برنامه ریزی میکنیم که برای بی برنامه گی ها وقتی باقی نمی ماند. مسلمن اگر بخواهم در برنامه جایی برای آرامش بگذارم در میان همان بی برنامه گی هاست.

 

  • مثل مار گزیده را همه شنیده ایم. آغاز ترس مار گزیده نه از تماشای ریسمان سیاه و سفید است بلکه از مشاهده هر روزه محل زخم گزیذگی است.

 

پ.ن. ما هم دچار تناوب شدیم. اگر از سکته قلبی جان سالم بدر ببرم سکته مغزی حتمی است.

+ نوشته شده در شنبه سی ام تیر 1386ساعت 22:57 توسط علی میرطار | لينك | موضوع: درونی |

این فایل صوتی رو از رضا گرفتم. فکر کردم خوبه دوستان هم بشنوند.

برای دانلود نسخه ۸۱۲ کیلو بایتی اینجا رو کلیک کنید.

برای دانلود نسخه ۳.۵ مگا بایتی اینجا رو کلیک کنید.

+ نوشته شده در شنبه سی ام تیر 1386ساعت 13:44 توسط علی میرطار | لينك | موضوع: بُرونی |

نزديكاي دبيرستانمون يه سالن غذا خوري بود به اسم خانه كوچك سبز، روزايي كه ناهار نداشتيم سر ظهر يواشكي از مدرسه جيم ميزديم ميرفتيم اونجا ناهار مي‌خورديم و بعدش دوباره يواشكي از در پاييني مدرسه مي‌اومديم تو. بعضي وقتها تعدادمون به 10 15 نفر هم ميرسيد و در اين جور مواقع ديگه آقاي شهبازي – ناظم مدرسه – به رومون مياورد كه كجا بوديم؟

تو دبيرستان با چندتايي از بچه‌ها خيلي كل كل كامپيوتر داشتيم مخصوصا برنامه نويسي با qbasic . يكي عشق گرافيك بود. يكي گيم. يكي محاسبات. يه تيريپ هم كل نمودار كشيدن بود. يروز يكي از بچه‌ها اومد از يك نرم افزار افسانه اي به نام مطلب برامون حرف زد كه نه تنها پلات دو بعدي ميكشيد بلكه سه بعدي هم ميكشيد!!! خلاصه اونقد هم بين خودمون با اين زبون حال ميكرديم كه هر چي معلماي كامپيوتر ميومدن بهمون پاسكال يا سي پلاس پلاس درس بدن مقاومت ميكرديم.

فكر ميكنم سال دوم دبيرستان بود. دقيق يادم نيست فقط يادمه سالي بود كه ماتريس دو در دو و دترمينانش رو ياد گرفتيم. معلممون، آقاي نداف زاده، روش دترمينان ماتريس 3 در 3 رو هم سر كلاسش گفت و گفت بقيش رو بعدن ياد ميگيرين. خيلي حال كرده بودم. احساس ميكردم كه يه مسئله باحال پيدا كردم. رفتم پيش بابام و ازش ماتريس معكوس حساب كردن رو ياد گرفتم و يك برنامه نوشتم كه تا جايي كه حافظه جا داشت مي تونست اندازه ماتريس رو بزرگ در نظر بگيره.

اون موقع ها هنوز تو مدرسه از ورد 6 و ويندوز 3.1 استفاده ميكرديم. هنوز داس به اندازه كافي مطرح بود و ويندوز 95 نتونسته بود اونقدر ها جاش رو باز كنه. ويژوال بيسيك 3 تازه اومده بود و زبان هاي باكلاسي مثل فاكس پرو خودشون واسه ويندو و منو دستور خاص داشتن. خلاصه داشتن يه منو كه با اًررو كيز و اينتر كار كنه خيلي مهم بود، خيلي. تازه فكرشو بكن قابليت اسكرول كردن صفحه اي كه ماتريس توش بود رو داشت، يه چيزي تو مايه هاي ورك شيت هاي اكسل.

وقتي اون برنامه رو نوشتم رفتم به آقا معلممون گفتم من يه برنامه نوشتم كه همه كار با ماتريس ميكنه فكر كنم شبيه مطلبه. اونم خنده عاقل اندر سفيهي بهم كرد و بعد از كلي خواهش من حاضر شد بياد سايت و اجراي برنامه من رو ببينه.

نسبت به منو ها هيچ واكنشي نشون نداد و اومد يك ماتريس دو در دو وارد كرد كه چون ماتريس كوچيك بود اصلا قابليت اسكرول كردن برنامه ديده نميشد. برنامه رو برد تو حالت حل معادله. ماتريس ضرايب رو وارد كرد. و ماتريس طرف راست رو هم وارد كرد. اينتر رو زد و برنامه خطاي ديويژن باي زيرو داد. مي خواستم گريه كنم. تو دلم گفتم به خدا برنامم درسته. اونم رفت. اونقده سرگرم تابع بازگشتي دترمينان و ستاره گرفتن و معكوس گرفتن شده بودم كه اصلا اين شرط ساده ماتريس ضرايب رو يادم رفته بود.آقاي نداف زاده هم بي انصافي نكرد و دقيقا همونو تست كرد!!!

برنامه اي كه نوشته بودم به جواد نشون دادم. جواد كلي باهاش ارتباط برقرار كرد و بهم گفت بايد بهش ياد بدم چجوري منو بسازه. منم گفتم به يه شرط كه يه ناهار تو خانه سبز بهم بده اونم قبول كرد. و منم بهش گفتم يادمه خجالت كشيدم كه واسه يه همچين چيز ساده اي يه ناهار ميخواستم بگيرم فكر كنم آخرش به يه نوشابه بوفه تخفيف گرفت.

چند هفته پيش اين قضيه رو واسه جواد تعريف كردم ولي قسمت نوشابه رو واسش تعريف نكردم. اونم خيلي مردونه گفت بريم بهت ناهار بدم. ديروز بعد 8 سال رفتيم تا دينش رو ادا كنه و ناهار من رو بده. دو دوري زديم اما مثكه جاي خانه سبز يادمون رفته بود.وقتي پيداش كرديم ديديم رستوران شده آژانس مسكن ولي هنوز بالاش اسم رستوران بود.

 كلي ياد ايام كرديم.رفتيم دم جوراب آبي، يه زميني كه بعد از مدرسه ميرفتيم توش فوتبال بازي ميكرديم. چمنش كردن. شده زمين چمن سرباز هيشكي هم توش نبود.

آخرشم چون قرارمون فقط تو خانه كوچك سبز بود ناهار ما هم كنسل شدو گشنه رفتيم خونه.

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم تیر 1386ساعت 15:4 توسط علی میرطار | لينك | موضوع: روزانه |

در زندگي با افراد، اجناس و داده‌هاي ارزشمند متفاوتي روبرو مي‌شويم. خيلي وقتها نمي‌توانيم تمام اين موارد ارزشمند را با هم داشته باشيم، بنابر اين مجبور به انتخابيم. انتخاب بين گزينه‌هاي ارزشمند. گزينه‌هاي ارزشمند چيزي نيستند كه به راحتي از دست بدهيم بنابراين شروع به ارزش گذاري مي‌كنيم. ابزارهايي توليد مي‌كنيم تا بتوانيم ميزان ارزشمندي ارزشمندها را با هم مقايسه كنيم و فقط گزينه كم ارزش را از دست بدهيم.

اين پديده از گذشته در تاريخ وجود داشته و دارد بطوري كه هم اكنون ابزارهاي متفاوت ارزش‌گذاري را در اطراف خود مي‌بينيم. يكي از مهمترين اين ملاك‌هاي ارزش‌گذاري پول است.

ميزان درآمد يك نفر از شغلش در واقع نشان دهنده ميزان ارزش آن شغل است. شايد پول براي اولين بار براي همين ارزش گذاري اختراع شد تا بتوانيم در مبادله‌هاي كالا به كالا جايگزيني انتخاب كنيم.

در دنياي اطراف ما اتفاق بسيار بدي افتاده و آن تغيير ارزشمندي‌ها با ملاك‌هاي ارزش‌گذاري است. پول ساده ترين مثال است. اين روزها بدون توجه به اينكه بخواهيم كاري مفيد انجام دهيم دوست داريم با كارهاي ساده و واسطه گري به پول برسيم. مي‌خواهيم يك موجود ارزشمند تلقي بشويم بدون اينكه بخواهيم كار ارزشمندي انجام دهيم.

با توجه به اصل اثر گوله برفي از من بعيد است در مورد چنين موضوعي در وبلاگم مطلب بنويسم. كل اين داستان را براي اين نوشتم تا به موضوع ارزش‌گذاري در دانشگاه و جامعه كوچكي كه در آن هستم بپردازم.

نمره وسيله‌ايست براي ارزش‌گذاري كه متاسفانه در جامعه امروز من تبديل به كالايي ارزشمند شده است. دانشجويان هر روز بيشتر دنبال نمره هستند در حالي كه به هيچ وجه علاقه‌اي به يادگيري ندارند. سعي مي‌كنند تا از هر راهي استفاده كنندتا به نمره برسند بدون توجه به اينكه اين تلاش را براي چه درسي انجام مي‌دهند.

اين موضوع در تمام سطوح معدل مطرح است. چه افرادي كه معدل پايين دارند و چه افرادي كه معدل بالا دارند، همه دنبال نمره‌اي هستند كه از سطح علمي آنها بالاتر است و از همه بدتر اينكه خود نيز به اين موضوع واقفند.

به شخصه همواره سعي كردم جزء چنين گروهي از دانشجويان نباشم. اما بعد از 7 بار حل تمرين شدن در دانشگاه يكي از واضح ترين خاطراتم در دوران حل تمريني چانه زني با اين مفت خوران پست و دون مايه بوده و از طرف ديگر نامرد و بي انصاف خطاب شدن از طرف آنها.

پ.ن. بعد از بازخواني مطلب ديدم بي انصافيه كه لذت جواب دادن به سوالات دانشجويان علاقمند رو ذكر نكنم. هر قدر اون آدمها اوقات من رو تلخ ميكردن، دانشجوياني كه دنبال ياد گرفتن بودن و سوالات اساسي و پيچيدشون من رو گيج ميكرد، همونها انگيزه مطالعه براي جلسه بعد بودن. نمي دونم ام. اچ. دي. اف اينجا رو مي خوني يا نه اما يادم نميره نكته اي رو كه سر كلاس بهم تذكر دادي.

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت 11:36 توسط علی میرطار | لينك | موضوع: بُرونی |

مکان: ابتدای بزرگراه شیخ فضل الله ورودی از بزرگراه آیت الله سعیدی٬ ساعت ۷-۸ صبح.

کیف کنید مهارت در عکاسی رو. با یه دور اتوماتیک تونستم سه تا صاعقه رو تو لنز دوربینم جا بدم.


پ.ن. در پست قبلی تعداد لولهایی که برای طرح اون تصویر زده بودم خیلی بیشتر و خفنتر از کار صوتی بود.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 12:38 توسط علی میرطار | لينك | موضوع: چند رسانه ای |

 


پ.ن. وقتی این آهنگ رو میشنیدم خیلی حال میکردم. تصویر باحالی تو ذهنم شکل میگرفت.

پ.ن.۲. بالاخره صدا هم ادیت کردیم. چون از کپی پیست خوشم نمیاد با خودم گفتم باید یه بلایی سر این صداهه بیارم. واسه همین صدامو زدم وسطش البته با کلی افکت. با تشکر از nero 7 ultra edition

پ.ن۳. این عکس هم باب جدیدی از کار با فوتوشاپ تا حالا از این طرح ها نزده بودم.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت 12:37 توسط علی میرطار | لينك | موضوع: درونی |


پ.ن. برای دوستان خارجی. بلوار وسط خیابون آزادی رو برداشتن.

+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 11:48 توسط علی میرطار | لينك | موضوع: چند رسانه ای |

وقتي بچه بوديم، همه راست مي‌گفتند، مخصوصا بزرگترها.

اين روزها همه دروغ مي‌گويند، مگر بچه‌ها.

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 10:44 توسط علی میرطار | لينك | موضوع: درونی |

پسرداییم یه چند وقتیه واسه یه حاجی بازاری کارای حسابداری میکنه. تعریف میکرد که این بنده خدا! با اینکه کلی پول درمیاره اما هیچ وقت یه ناهار از بیرون نمیگیره و همیشه از خونه غذا میاره. یه روز تو هفته هم که قرار غذای حاضری بخورن ماست و شیر رو قاطی میکنه و با نون می خوره.

یه بار که داشتن از اینا میخوردن٬ راننده وانتی که واسشون بار میاورده اونجابوده. حاجی هم تعارف میزنه. راننده وانت میگه: حاجی معده ما با این چیزا نمیسازه ما جوجه کباب میخوریم.

*     *     *

یاد ضرب المثل کوزه گر از کوزه شکسته آب میخوره افتادم. با خودم میگفتم اون حاجی بازاری که تخصصش تجارت و پول درآوردن ببین چجوری غذا میخوره و پولش رو جمع میکنه. گفتم اگه ما کوزه گر باشیم کوزه ما چیه؟ ما که از اون ۷ سالگی درس خونیم و الآن ۱۸ سشاله که داریم درس میخونیم؟ کوزه ما تحصیل و علم و دانشه؟کوزه شکسته ما چیه؟ اولش ترسیدم. اما بعد که دقت کردم کوزه شکسته خودم رو پیدا کردم. دیدم از کوزه شکسته آب خوردن در همه شرایط بد نیست مخصوصا اگه گرایشت الکترونیک دیجیتال باشه.

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت 12:46 توسط علی میرطار | لينك | موضوع: بُرونی |

من فكر ميكنم كه نود درصد مسئولين بجاي استفاده از آمار صحيح با خودشون ميگن:

 من فكر ميكنم كه نود درصد مردم با طرح من موافقن.

امضا: يك مسئول.

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت 10:30 توسط علی میرطار | لينك | موضوع: بُرونی |

گل تناز و جفا پيشه و سنگين دل و مرد افكن و آتش زن بر كوي و همه شهر، چو آمد زگلستان بيرون، از بر خواستن و خواهشِ ميل و هوسِ چون من و چون تو، دگر نتواند كه برد هوش ز بلبل، رنگش بشود چون دل سرد و سيه مرد گنه كار كه مي‌خواست به يغما ببرد شادي و آرامش و آزادي آن دختر زيبا كه مي‌رفت ز راهش. (علی.م)
+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 13:59 توسط علی میرطار | لينك | موضوع: درونی |

آدما رو نمیشه دسته کرد اما میشه روشون گردینت زد. واسه گردینت ۳ نقطه لازمه:

    1. اونایی که اصلا باهاشون تیریپی ندارم.
    2. اونایی که باهاشون تیریپی ندارم ولی نه اونقدر که تیریپی نداشته باشم.
    3. اونایی که ٬ بابا ما که دیگه تیریپی نداریم.
+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت 19:34 توسط علی میرطار | لينك | موضوع: درونی |

 

می خواستم چندتا عکس بذارم دیدم صفحه اول وبلاگ که به اندازه کافی سنگینه اینجوری اصلا بالا نمیاد. برای همین برای دیدن عکسا اینجا کلیک کنید. 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت 10:1 توسط علی میرطار | لينك | موضوع: چند رسانه ای |

پ.ن. کالای مصرفی

بهش يه ساعت مچي كادو دادن،از اون قشنگا و با كلاسا كه اسم خودش روش حك شده. اصلا واسه مچ دست خودش ساخته شده، از همون اول كه داشتن تو كارخونه ميساختنش. آخه ميدوني از اون ساعت سوئيسي هاست كه متناسب با آناتومي بدن طرف ميسازن. خيلي خداس، خيلي.

اما ميدوني چيه؟ ضد خش نيست. تنها اشكالش همينه!

طرف گذاشتتش سر طاقچه نكنه كه ساعتش اوف بشه. واسه همينم هميشه دير مياد سر قرار، خيلي وقتها هم از كار و زندگيش ميافته. چرا؟ چون نمي خواد ساعتش خراب بشه.

آخه پسر خوب اگه اون ساعت خط افتادنيه، خوب لابد بايد روش خط بيافته. در عوض خاص خودته، مال خودته.

+ نوشته شده در یکشنبه دهم تیر 1386ساعت 20:33 توسط علی میرطار | لينك | موضوع: درونی |

  كارتون ربات‌ها رو حتما ببينيد. اينم يك نصيحت رباتي:

Never try, never fail

+ نوشته شده در شنبه نهم تیر 1386ساعت 12:42 توسط علی میرطار | لينك | موضوع: روزانه |

عاشق نشو٬ بوقتش ازدواج کن.
+ نوشته شده در شنبه نهم تیر 1386ساعت 0:38 توسط علی میرطار | لينك | موضوع: درونی |

ردیف بالا از راست به چپ: محمود ممتازپور٬ قصاب خورد کردن جوجه ها. مجتبی حاجی حسنی٬ خواننده. آرش وثوقی٬ سر آشپز. علی میرطار٬ مفت خور. حیدر داوودی٬ عکاس.

ردیف پایین: محمودرضا سعادت٬ برنامه ریز.

آقا٬ رفته بودم ایران فیلم که عکس های شهرستانک رو بگیرم. آخه داده بودم چاپش کنن. تا کُد رو به خانومه گفتم پرید جلو٬ التماس و داد و جیغ که ما آدم تو عکس رو می خوایم و مادرم فلجه تو رو خدا بهش بگین بیاد ما دعا داریم نذر داریم. و خلاصه کلی التماس دعا!!!

منو میگی همینجور موندم که این داره چی میگه. گفتم کی آخه؟ گفت همونی که توعکسا یه هاله نور دورشه!!!

آقا منومیگی دهنم باز مونده بود که این خانومه با این همه وجنات و حسنات تیپش به این حرفا نمی خوره. اصلا هاله نور کدومه.

گفتم عکس ها رو بده ببینم کی رو میگی.

دیدم بعلهههههههههه آرش وثوقی یعنی همون جناب سر آشپز که کلی به ما حال داده بود٬ یه هاله نور دورشه. به هر زحمتی بود شاخامو مخفی کردمو به زور از ایران فیلم اومدم بیرون تا داشگاه داشتم گیج میزدم و از تعجب دهنم باز مونده بود. آخه میدونی سر غذا درست کردن آرش خیلی مرام گذاشت. خیلی حال داد. اون جوجه های طلایی بی آرش٬ اونجور طلایی نمیشدن.

تمام طول مسیر این شعر از ذهنم میگذشت:

هرکه در این بزم مقرب تر است                      هاله نور بیشترش میدهند.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 18:42 توسط علی میرطار | لينك | موضوع: قصّه |

بعضی ها همچین به فلسفه زندگی گیر میدنو توش وول میخورن که یادشون میره اصلن اون فلسفه رو میخواستن چیکار٬ کلن از زندگی میافتن. بابا بککن٬ وقتی زندگی نداری فلسفشو میخوای چیکار؟

اونی رو که از بی فلسفگی زندگی نمیکنه به اونی که از فلسفه زدگی  زندگی نمیکنه ترجیح میدم.

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 20:23 توسط علی میرطار | لينك | موضوع: درونی |

لذت غذا را هفت مرحله است و آن اين است. ادامه...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 19:6 توسط علی میرطار | لينك | موضوع: قصّه |

۱۲ - ۱۳ ساله بودم كه اسم كتاب بوف كور به گوشم خورد. اون موقع ها بچه هاي مدرسه ميگفتن هر كي اين كتاب روبخونه خودكشي ميكنه! هركي هم خودكشي كنه تا اون موقع كه وقت مرگش بشه بايد روي يه پا روي يه سيم نازك وايسه!!

فكرشو بكن قتل با تيراژ چند هزار نسخه!!!

 

نمي دونم دارم دنبال بهونه براي تنبلي خودم ميگردم يا اينكه علت گرايش كم من به كتاب خوندن از اينجا شروع شده؟ اما به وضوح ترس از كتاب رو در دوره هاي مختلف زندگيم به ياد دارم.

 

نمي‌دونم من خيلي ترسو هستم يا همه آدمها در درونشون همواره با ترس از شكست، ترس از قضاوت و ترس از خيلي چيزاي ديگه روبرو هستند؟

 

شايد اولين مرحله عبور از ترس گفتن اين جمله باشه كه: آره من ترسو هستم.

+ نوشته شده در یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 23:12 توسط علی میرطار | لينك | موضوع: درونی |

يه آدمايي هستن كه حال آدمو اساسي بهم ميزنن. وقتي اينو خوندم ياد اونا افتادم.

آيات 71 و 72 سوره نساء

و همانا گروهي از شما به خبرهاي مجعول هول انگيز شما را ترسان ساخته و از جهاد باز ميدارند و اگر به شما حادثه ناگواري روي آرد آن منافق مردم بطريق شماتت گويند خدا ما را مورد لطف خود قرار داد و از اين حادثه كه آنها را به كشتن داد محفوظ داشت. و اگر فضل خدا شامل حال شما گردد گويي ميان شما وآنها ابدا دوستي نيست ( تا نفع شما را نفع خود بدانند ) و با تاسف گويند ايكاش ما نيز با آنها به جهاد رفته بوديم تا بنعمت فتح و غنيمت بسياري كه نصيب آنها شده بهره فراوان ميبرديم.

 

وقتي داشتم اين دست آدمها رو تو ذهنم تصوير ميكردم صورتم قرمز شد از شدت عصبانيتي كه اين آدما در من القا ميكنند. اين موجودات از شدت حماقت يا حماقت زدگي تعجب آدم رو در ميارن. اما وقتي آيه زير رو ديدم يكم آروم شدم

آيه 78 سوره نساء

هركجا باشيد اگرچه در كاخهاي بسيار محكم مرگ شما را فرا رسد و آنانرا اگر خوشي و نعمتي فرا رسد  گويند اين از جانب خداست و اگر زحمتي پيش آيد بتو نسبت دهند بگو همه از جانب خداست چرا اين قوم جاهل از فهم هر سخن دورند.

ديدم وقتي خدا هم از شدت جهالت اين مردم به تعجب در آمده خوب من ديگه كيم؟! پس تعجب ميكنيم....
+ نوشته شده در شنبه دوم تیر 1386ساعت 17:48 توسط علی میرطار | لينك | موضوع: درونی |

کوهنورد

جمعه ساعت ۵:۳۰ صبح پیاده روی بین میدان قدس و تجریش. جوانان تهرانی در حال حرکت به سمت ارتفاعات تهران!!!

 

تهران

ارتفاعات کلکچال

 

دریاچه

پانوراما از دریاچه سد کرج - تحفه برنامه شهرستانک- برای تصویر بزرگ روش کلیک کنید.

 پ.ن. ثبت میکنیم: امروز با جناب خرچنگ زاده آشناتر شدیم.

+ نوشته شده در شنبه دوم تیر 1386ساعت 1:58 توسط علی میرطار | لينك | موضوع: چند رسانه ای |

+ نوشته شده در شنبه دوم تیر 1386ساعت 1:43 توسط علی میرطار | لينك | موضوع: درونی |